تو حیفی که بخوای درد دلم رو بشنوی باز
تو حیفی که بخوای با غصه های من بشی دمساز
تو حیفی چشاتو بندازی تو این چشمه ی غمبار
تو حیفی بشنوی از دردهای رو هم انبار
تو حیفی مثل من آلوده ی غم باشه چشمونت
دلم طاقت نمیاره غم من باشه مهمونت
تو حیفی قلب تو حیفه که جای هرچی بی عشقه تو دنیا شه
وجودت حیفه که بازیچه ی هر قلب رسوا شه
تو حیفی گرمی آغوش تو حیفه بر از غم شه
یا چشمات حتی یک لحظه ازین دلوابسی نم شه
اگه من با غم و غربت یه عمری آشنا بودم
ولی با غربت چشمای باکت آشنا بودم
من از دلوابسی لبریز واز اندوه سرشارم
تو حیفی تا بگویم قصه از آن غصه هایی که به دل دارم
بهت قول داده بودم که نمیرم تا تو تنهایی
تو هم گفتی که میمونی به بای این شکیبایی
تو گفتی بی تو میمیرم حالا من بی تو داغونم
دیگه نیستی ببینی که گرفتار دلی خونم
تو رو در عین نامردی گرفتن از من تنها
شدن با هم یکی دستای دنیا بر علیه ما
اگه رفتم نگی این آخرش دیدی سفر کردی
منم قول شرف میدم نگم چشمامو تر کردی
نگی رفتی منو تنها تو تنهایی رها کردی
منم دیگه نمیبرسم به عشق کی وفا کردی
اگه رفتم نگی مثل همه بار سفر بستی
نگی دیدی همه رفتن تو هم مثل همه هستی
منم هیچ وخ نمیبرسم هنوزم باورت هستم؟
که میدونم وجودم رو به چشمون تو بیوستم
نذاری چشمات از دریای قلبت بیخبر باشه
تو قول دادی نذاری آرزوهات بی ثمر باشه
بذار دنیا دلش خوش باشه که من بی تو تنهایم
ولی من بشت این شبها به فکر صبح فردایم
دعاکن این جداییها به به هم بودن ما منتهی باشه
که عشق واقعی تو قلب باک وبی ریا جاشه
اگه ساکت اگه گویام.غریب وبیکس و تنهام
تو رو تنهات نمیذارم به باس هق هق غمهام.
